أَلَّا تَطْغَوْا فِي الْمِيزَانِ
تا در [ سنجيدن با ] ترازو طغيان روا مداريد [ و از مرز عدالت و انصاف مگذريد . ]
سوره الرحمن ،آيه هشتم
|
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی |
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی |
|
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند |
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی |
|
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم |
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی |
|
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا |
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی |
|
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند |
قول صاحب غرضان است تو آنها نکنی |
|
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد |
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی |
|
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر |
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی |
به جای مقدمه : شاید نوشتن این مطلب برای من از دو منظر کمی سخت باشد ؛ یکم : مدتهاست که صاحب این قلم علاقه ای نسبت به پاسخگویی به انتقادات سطحی از خودش را ندارد و دوم این که جولانگاهی که منتقد محترم برگزیده را بی اندازه دوست می دارد .
اما از بد حادثه ی روزگار ما ، مجبور به توضیح چند سطری هستم تا شاید ابرهای تیره از چشم های دوستان گرانمایه کناری برود .
در ضمیمه روزنامه ایران روز یکشنبه ۱۳دی ۱۳۸۸ که مدتی است با تلاش ستودنی عده ای از دوستان روزنامه نگار در لابلای صفحاتش رخ نمایی می کند و به ایران زمین مشهور است و بر مدار رویدادهای قزوینمان می چرخد ، گزارش از چهارمین جشنواره مطبوعات و خبرگزاری های استان قزوین به چاپ رسیده که دوستان زحمت کشیده این بنده ی پیاده را هم در چند سطری مورد نوازش از آن گونه که خود می پسندند قرار داده اند که از این بابت هم سپاسگزارم و هم متوقع .
سپاس از آن جهت که دیده شده ام و متوقعم که دوستان نازنین و نجیبم برای لحظاتی هم که شده صبوری کنند و حرف های نگارنده را از دستش بشنوند.
نخست ؛اگر زیاده جسارت نباشد می خواستم برایتان تعریفی از یک مجری بدهم !
این که اساسا مجری ها چه کسانی هستند ؟
فرزاد جمشیدی از مجریان توانای روزگار ما می گوید :
" شناخت از مردم، هوشمندی، قدرت تجسم، قریحه طنز، درک و پردازش مسائل فرهنگی اجتماعی، توانایی کار گروهی و شفقت و همدردی با مردم، صدای خوب و داشتن یک چهره مناسب مؤلفههای قطعی یک مجری را شکل میدهند."
امیرحسین مدرس نیز که از مجریان با سابقه ی رادیو و تلویزیون است می گوید :
"یک مجری خوب باید از ظاهری آراسته، صدای وچهره خوب و مناسب برخوردار باشد و نوع پوشش او طوری باشد که بتوان به عنوان الگو از او کمک گرفت. "
اگر چه نگارنده ادعای هیچ یک از موارد بالا را در خود ندارد ، اما به ۱۴ سال تجربه ای که بر روی صحنه ی تئاتر و اجرا داشته می تواند سوگند بخورد که همچنان در حال تلاش برای رسیدن به یک نقطه ی مطلوب است .
شاید در ذهنتان سراسیمه این سوال پدیدار آمد که این جملات را چه به جشنواره مطبوعات ؟
خواستم بگویم که متاسفانه خیلی ها - از جمله دوستان شریف روزنامه ایران - فکر می کنند که اگر یک مجری در برنامه ای ظاهر گشت ، معنای آن این است که مجری تفکر برگزارکنندگان آن نشست را قبول دارد و سوابقش هم با عاملین آن برنامه هم سوست .
اما با نهایت پوزش از تمام مجریان و البته شما خوانندگان ارجمند باید عرض کنم که حرفه ی مجری گری از منظری با حرفه غسالی یکی ست .
برای غسال فرقی نمی کند که میتش کیست و برای مجری هم برنامه اش . پیشنهاد اجرا از سوی هر کسی که بشود و حق الزحمه اش هم مورد توافق باشد ، کار تمام است .
البته این جمله ی امیر المومنین علی اعلا مقام علیه السلام را هم از یاد نبرده ایم که از مواضع اتهام و تهمت باید دوری جست.
راستش را بخواهید به دلیل همین فضای موجود مدتی است - از آذرماه سال ۱۳۸۷- با تاسی از این جمله بسیاری از اجراها را رد کرده ام و به قولی میت ها بر زمین ماند که توسط دیگر همکاران گرانمایه ام شستشو شد.
دوستان خوب من در روزنامه ایران زمین - قزوین- نوشته بودید :
مجری برنامه که سابقه اجرای برنامه های سفر کروبی به قزوین را در کارنامه خود دارد ...
شما درست می گویید ! من - حسین علیجانی - در کارنامه اجرای خود ، مجری برنامه آقای کروبی هم بوده ام ، یک بار در افتتاح دفتر حزب اعتماد ملی در قزوین که اتفاقا در آن روز حضرت آیت الله باریک بین نیز در سالن حضور داشتند و دیگری اجرای برنامه در مسجد شیخ الاسلام که دیدار کروبی با طلاب حوزه بود و به خواهش دوستی طلبه - علی رغم عارضه ی دیسک کمر - در آن روز بارانی تنها در ابتدای برنامه شعری خواندم و بعداز ظهر همان روز به بیمارستان رفتم تا از درد دیسک کمر خلاص شوم .
آیا این دو اجرا می شود سابقه ی حضور در برنامه های سفر کروبی ؟!
یعنی اگر حضرت آیت الله باریک بین در آن مراسم حضور یافته اند می شود سابقه حمایت از آقای کروبی و تایید ایشان ؟
بدون شک آیت الله گرانقدر شهرمان ، رسم میهمان نوازی به جا آورده اند و این بنده ی پیاده هم در قبال دریافت حق الزحمه وظیفه ی اجرای برنامه را .
اما شرط انصاف این بود که لطف می کردید و حداقل به تعدادی از این اجراها هم اشاره می داشتتید :
- سابقه اجرای برنامه در شب های خاطره جانبازان قوه قضاییه در قزوین (شهریور۱۳۸۶)
-اجرای برنامه در بزرگداشت خبرنگاران بسیجی در سپاه صاحب الامر استان قزوین (مرداد۸۸)
-اجرای زنده تلویزیونی ویژه برنامه هفته دفاع مقدس از شبکه قزوین (شهریور۸۸)
-اجرای برنامه مذهبی " آخرین باران " که غزلواره ای است در مورد حضرت مهدی (عج) و از سال ۸۵ تا کنون در شبکه قزوین به نمایش در آمده است
- اجرای برنامه در دهها جشنواره و سوگواره ی مهم فرهنگی هنری استان از سال ۱۳۷۹ تا کنون
- اجرای برنامه در جشن هاو نکوداشتهای بسیاری از ادارات و سازمان ها
و این آخری هم اجرای برنامه در هفتمین همایش پیرغلامان اباعبدالله(ع) که از شبکه سه سیما پخش شد و مواردی از این دست.
برادران سخت کوشم ؛
می دانم که می دانید برای هر فردی سخت است که از خودش تعریف کند، اگر ما را هم در ریف کسان قرار بدهید ، خدا می داند که چه قدر بر این قلم سخت می گذرد که جان نحیف کاغذ مجازی را این گونه کبودگون می کند .
گردانندگان روزنامه ایران عزیز ؛
شرط انصاف نبود که اجرای حقیر در برنامه آقای کروبی را به عنوان شناسنامه ام تیتر کنید .
تیتر پر افتخار اجرای من در کارنامه ام ( اگر مقبول افتد )اجرای برنامه در شب نیمه ی شعبانی است که روی داربستی لرزان و در وسط کوچه پس کوچه های منتهی به امامزاده علی (ع) برپا شد و دستمزدش هم یک لیوان شربت خنک بود که نذر کرده ی پیرزنی برای سلامتی فرزند فلجش بود.
شناسنامه ی اجرای من روزی بود که مرحوم محمد حسین پیله وری از اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی تودیع شد و برادر بزرگوارم جناب آقای شفیعی ها بر مصدر کار نشست . و آن کمترین کار بود برای آن دو بزرگوار ، یا در تودیع جناب آقای معصومی فر و معارفه ی جناب حجت الاسلام و المسملین محمدیان که در سازمان صدا و سیما برگزار شد.
بگذریم !
از آن جا که زمانی افتخار همکاری با مطبوعات را داشته ام می دانم که اکثر مطالب از این دست با کینه و غضب عمیق نیست که عصبانیتی در لحظه است .
اما نوشته بودید که از یکی از نیروهای اصلاح طلب حاضر در جلسه به عنوان استاد یاد کرده ام که اعتراض خبرنگاران اصولگرا را به همراه داشته است.
فیلم کار را به احترام نوشته تان دوبار دیدم ، متاسفانه هرگز در حوزه روزنامه نگاری استاد نداشته ام و با آزمون و خطا بزرگ شده ام - البته اگر شده باشم - من از جناب آقای شکیب زاده به احترام حضور موثر و انکار ناشدنی اش در ابتدای راه اندازی خانه مطبوعات که با حکم جناب آقای شفیعی ها منصوب گشته بودند یادی کردم و نیز از جناب آقای افشاری به جهت سن و سالشان که پیشکسوت این عرصه به شمار می آیند .
حال اگر امروز اکثر دست اندرکاران رسانه های اصولگرا از جوانان و تازه نفسان قلم هستند که جای بسی تبریک و تهنیت دارد تا اعتراض و دل آزردگی.
هم من و هم شما دیر رسیدیم
شاید جای این حرف ها هم این جا نباشد .
اما از سویی به شما دوستان دلسوز حق می دهم که این گونه در روزگاری که گفتمان اصولگرایی حاکم است حساسیت به خرج دهید و اظهار دل آزردگی نمایید.
اما جسارتا کمی دیر رسیدید .
از آذرماه سال گذشته نسبت به علایق سیاسی ام دچار تردید شدم و هنوز اسفندماه آغاز نشده بود که جریان اصلاحات را تمام شده و بی هدف دیدم . وقتی برای حضور در فیلم میرحسین به عنوان اولین نفر با من تماس گرفتند ، گفتم که من سخت به دنبال آقای خاتمی هستم تا رای هایم را از او پس بگیرم ، چون به یقین رسیده بودم که بهترین روزهای عمرم - ۱۸ تا ۲۹ ساله گی - در توهمی گذشت که سرسلسله جنبانش خالق ایده گفتگوی تمدنها بود .
یکیی از اساتید دوران دانشگاهم در ستاد مرکزی میرحسین - در تهران - فعالیت می کرد . شبی در تماس تلفنی پیشنهاد اجرا برای میرحسین را داد ، آن هم نه یک اجرا که پای ثابت تمام سفرها ، البته با دستمزدی وسوسه برانگیز.
می دانید که آن زمان بسیاری ازهنرمندان - تقریبا همه - تصورشان بر پیروزی میرحسین بود و هر چه داشتند در دایره زنگی های نوازندگان سیاست ریختند .
پاسخم به استاد او را چنان رنجیده خاطر کرد که ازآن پس حتی یک پیامک خالی هم برایم نفرستاد.
گفتم: می آیم ، اما به یک شرط !
با تمام کلماتی که در ذهن کوچکم جا داده ام برای مردم سرزمینم فریادی بزرگ سر خواهم داد که آقای موسوی بر طبلی می کوبی که پوستش علیه السلام نیست و بویش هم کمی آزاردهنده است .
بنای این ندارم که تغییر نگاهم را برای به دست آوردن دل شما و دیگر دوستان بازگو کنم ، اما همین مقدار بس که احساس می کنم هم من به گفتمان اصولگرایی دیر رسیدم و هم شما برای انتقاد دیر رسیدید ، البته شاید از فصل تازه ا ی که در ذهنم متولد شده بود خبر نداشته و دیر رسیدید.
در خاتمه تنها هدیه ام به شما شعری است که تقدیم می شود :
ابرها رفتند.
يك هواي صاف ، يك گنجشك، يك پرواز.
دشمنان من كجا هستند؟
فكر مي كردم:
در حضور شمعداني ها ، شقاوت آب خواهد شد.
در گشودم:قسمتي از آسمان افتاد در ليوان آب من.
آب را با آسمان خوردم.
لحظه هاي كوچك من خواب هاي نقره مي ديدند.
من كتابم را گشودم زير سقف ناپديد وقت.
نيمروز آمد.
بوي نان از آفتاب سفره تا ادراك جسم گل سفر مي كرد.
مرتع ادراك ،خرم بود.
دست من در رنگ هاي فطري بودن شناور شد:
پرتقالي پوست مي كندم.
شهرها در آيينه پيدا بود.
دوستان من كجا هستند؟
روزهاشان پرتقالي باد!
والله یقول الحق و یهدی السبیل
