باد خوشي كه مي وزد از سر كوي باده ات
كوه گران غصه را چون پر كاه مي كند
سلام
راستش نمي دانم آيا دچار اين حالت شده ايد يا نه ؟
همين كه يك اضطراب و ترس توام با احساس خوشايندي از مواجهه با يك رويداد داشته باشي...
همين كه گلويت به لحظه آماده ي بغض كردن و دلت هم پا به كار براي تركاندنش باشد....
همين كه خواب ببيني فردا صبح امتحان داري و هنوز يك خط از كتاب هزار صفحه اي را هم نگاه نكرده اي ...
همين كه مدام نفست به شماره بيفتد و فكر كني نكند كه اين نفس آخر باشد ....
و هزار جور همين هاي ديگر كه مي شود رديف كني و خودت را سرگرم كني تا از همان اضطراب اول كه گفتم كمي بكاهي...
اما انگار نمي شود و بايد با آن حماسه ي بزرگ روبرو شوي ....
از شما چه پنهان ،خودم را تا اين اندازه كوچك نديده بودم كه حالا احساس مي كنم مثل يك مورچه شده ام .
خدا كند كه همين طور مورچه بمانم و از چشم خدا ....
چه مي گويم ؟
اين هذيان ها را مي گويم كه به خدا بگويم : « ببين من تب دارم » و راستي كه چه قدر تنم داغ است ...
و از لابلاي همين حروف كه نجيبانه كنار هم مي نشينند ، با خدا حرف خواهم زد ...
و خواهم گفت : خداي خوب من ! از طرف دوستان خوبم با تو سخن خواهم گفت .
و خواهم گفت : خداي خوب من ! گره هاي كوچك و بزرگ زندگي دوستانم را با دست هاي نازنينت باز كن .
آمين 
حلالم كنيد تا در سفر به خانه ي دوست خوبمان ، لكنت زبان نگيرم.
ارادتمند
حسين عليجاني
دستی افشان تا ز سر انگشتانت
صد قطره چکد هر قطره شود خورشیدی
باشد که به صد سوزن
نور شب ما را بکند روزن روزن
ما بی تاب و نیایش بی رنگ
از مهرت لبخندی کن
بنشان بر لب ما
باشد که به شوری بشکافیم
باشد که ببالیم و بخورشید تو پیوندیم
باشد که بهم پیوندد همه چیز
باشد که نماند مرز که نماند نام
ای دور از دست پر تنهایی خسته است
گهگاه شوری بوزان
باشد که شیار بریدن در تو شود خاموش
نوروز ۱۳۹۰ مبارک.
حسين عليجاني :
در يك اثر هنري مي بايست حضور خدا پررنگ باشد
اشاره : امروزه هر گاه صحبت از تئاتر مي شود در ذهن خيلي از علاقه مندان الگو و غالبهاي غربي و وارداتي شكل مي گيرد. در اين ميان هستند كساني كه هنر خود را با شيب ارزشي و ديني ارائه مي دهند و به سراغ فطرت هاي بيدار مي روند و مخاطب خود را اغنا مي كنند.حسين عليجاني يكي از همين هنرمندان با استعداد اين مرز و بوم است كه با آغوش باز دعوت ما را پذيرفت.
او متولد آذرماه 1358 در قزوين است و تحصيلات خود را در مقطع كارشناسي مديريت فرهنگي به اتمام رسانده است و مدير روابط عمومي اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي استان قزوين نيز مي باشد.
عموم مردم او را به عنوان يك مجري تلويزيوني مي شناسند كه در شبكه ي قزوين به ايفاي برنامه مي پردازد.
در حالي كه او سال ها قبل تر نمايشنامه نويس و كارگردان تئاتر بوده و نمايش هاي بسياري را روي صحنه برده است .
آخرين اثر حسين عليجاني در حوزه تئاتر ،نمايش دره سپيد بود كه با اقبال عمومي مردم قزوين نيز مواجه شد.
دره سپيد براي حسين عليجاني و گروه رواق خيال توفيقاتي هم به بار آورده است؛ كسب مقام نخست جشنواره نمايشنامه نويسي " نسلي از آفتاب " ، كسب مقام دوم كارگرداني در جشنواره تئاتر بسيج و كسب مقام برگزيده آهنگسازي نمايش در همان جشنواره از جمله جوايزي است كه از آن دره سپيد شده است .
گرچه عليجاني معتقد است كه بهترين جايزه ي اين نمايش ، حضور صميمي مردم در زمان اجراي عمومي نمايش بود.
- آقاي عليجاني ،از آخر شروع مي كنم ، از اخرين كاري كه كرديد؟
نمايش دره سپيد بود ؛ تلاشي بود براي يافتن بهانه اي مجدد جهت تعظيم و عرض ادب و ارادت به آستان مقدس حضرت علي بن موسي الرضا- عليه آلاف التحيه و الثنا-
- انگيزه ي شما براي نوشتن اين نمايشنامه چه بود ؟
جرقه نوشتن اين نمايشنامه ، سال ها پيش در يك بعد از لحاظ مكاني در ذهنم شكل گرفته بود و اين جرقه توسط يكي از دوستان خوبم – جناب عمار رسولي – با تعريف از روستاي پدري اش به نام " سفيد در" كه در الموت واقع شده ايجاد شد و خاطرات زيباي او باعث شد فضاي رويايي و مه آلودي از سفيد در يا دره سفيد مدام همراه من باشد . تا اين كه پس از سال ها – حدود ده سال – در ماه رمضان سال گذشته آن بعد مكاني كه هرگز هم بدانجا سفر نكرده بودم با شخصيت پيرزني مهربان و دوست داشتني – مادربزرگم - كه در زندگي ام وجود داشت و اولين معلم قرآنم بود ، گره خورد و دره سپيد جان گرفت و خلق شد.
- آيا شخصيت زن داستان شما واقعي بود ؟
امثال اين شخصيت ها با چنين مختصاتي – ويژگي مستجاب الدعوگي - در طول تاريخ ادبيات ما فراوان يافت مي شود كه با ابزار مختلفي چون سينما ، نمايش ، داستان و ... روايت شده اند ، اما اين كه چنين زني اصلا در آن روستا وجود دارد يا خير ، پاسخ منفي است . مشدي معصومه زاييده ي خيال نويسنده است.
- مردم تا چه حد با اين نمايشنامه ارتباط برقرار كردند؟
اين سوال را كه بايد از مردم بپرسيد ! اما در كل واكنش هايي كه بنده ديدم و اعضاي گروه هم منتقل كردند ، مثبت بود . چون اكثر قريب به اتفاق مردمان روزگار ما علاقمند به داشتن مادربزرگي مثل مادبزرگ داستان ما هستند و خب مواجهه با چنين زني با آن مختصات مذهبي ، علي القاعده يك نوع حس خوشايند هم ذات پنداري در مخاطب پديد مي آورد .
– نظر شما در مورد كار كردن روي شخصيت هاي واقعي چيست؟
به نظرم بهره گيري از تاريخ در پيشبرد و اعتلاي اهداف والاي انساني مي تواند موثر باشد اصلا به بازسازي اخلاقيات در جامعه بپردازد ، براي نمونه مي توانم به فيلمنامه اي كه اخيرا براي شبكه قزوين نوشتم - صبح هفتم - كه به كارگرداني دوست عزيزم فرشيد قلي پور در ايام پيروزي انقلاب اسلامي در چند نوبت از آن شبكه پخش شد ، اشاره داشته باشم .
در آن فيلمنامه اشاره مستقيمي شده بود به شهادت چهار كودكي كه در خيابان پادگان در هفت دي به شهادت رسيدند .اما داستان از زبان يك كودك هم سن و سال آن شهداي عزيز روايت مي شد كه آن كودك هم ناشنوا بود و هم لال !در واقع مي خواستم با روايتي حقيقي از تاريخ وقوع انقلاب اسلامي بگويم كه ما هنوز در روايت يك تاريخ و يك نسل با شكوه از ايرانيان كه انقلابي بزرگ را رقم زدند ، ناتوانيم .
در كل موافقم كه از شخصيت هاي واقعي در خلق يك اثر دراماتيك بهره برد ، اما حتما اجازه پرواز ذهن نويسنده هم در لابلاي روايت تاريخ صادر شود.
- در اين نمايشنامه از چه سبكي استفاده كرديد؟
در طول اين سال ها كه تئاتر كار مي كنم ، به شدت علاقمندي خود را به حركت در مكتب رئاليسم و اجرا به شيوه ي روايي و داشتن يك قصه ي مشخص و فوق العاده ساده را ثابت كرده ام . مثلا در نمايش قبلي ام – كاف ميم دال – هم همين فضا حاكم است. يك جانباز موجي از دوران دفاع مقدس كه چون فضاي امروز جامعه ، شهر و آپارتمان محل زندگي اش تحمل او را ندارد در كمد خانه اش زندگي مي كند و ادامه ي اين مسير برايش بسيار سخت و دشوار است ، اما به اصرار همسرش او همچنان به دور از آسايشگاه و در بطن مردم زندگي مي كند . چون همسرش او را دوست مي دارد ! و بهترين شيوه براي تصوير دوست داشتن و دوست داشته شدن به نظرم همچنان بهره مندي از فضاي رئال است.

– چه طور شد به وادي تئاتر روي آورديد؟
سال هاي 74 تا 75 در فضاي خاص نوجواني و مقطع دبيرستان با عده اي از دوستان هم كلاسي مدام به دنبال كاري غير از درس خواندن و نمره گرفتن بوديم ، البته درسمان را مي خوانديم و اتفاقا از بچه هاي آن گروه همه الان در مقاطع كارشناسي و كارشناسي ارشد هستند ، اما واقعيت اين بود كه كتب درسي ما را ارضا نمي كرد و شايد قرابت مكاني دبيرستان ما با سالن هلال احمر آن روزگار كه حالا با خاك يكسان شده بود كه ما را به سمت تئاتر كشاند و البته اين حاصل تبليغاتي بود كه بنده براي دوستان داشتم ، چون به واسطه تئاتري بودن عمويم – مرحوم محمود عليجاني – كه در دهه 60 جزء بازيگران تئاتر قزوين بود و نمايش معروف بزك زنگوله پا كه بارها از شبكه زنجان پخش شد از يادگاري ها ي اوست ، مزيد بر علت شد تا با تئاتر بيشتر آشنا شوم .
– در مورد آخرين نمايشنامه خود گفتيد.حال كمي هم در مورد اولين نمايشنامه تان بگوييد.
اولين نمايشنامه ام نار و نور نام داشت و زماني بود كه حضرت آقا بحث تهاجم فرهنگي را مطرح كرده بودند و بالطبع عده اي نوجوان تازه كار مي خواستند با بضاعت اندكشان اين مسئله را براي مخاطبان خود جا بيندازند كه موضوع تهاجم فرهنگي موضوعي حساس و مهم است .
- چه كساني در پيشرفت كارشما موثر بودند؟
خداوند سبحان بهترين دوست براي همه ي ماست . او در مسيري كه زندگي نام نهاده ايم و از سوي او به ما بخشيده شده ، انسان هايي را بر سر راهمان قرار مي دهد تا بتوانيم بهتر و موثر تر باشيم.
به قول يكي از اساتيدمان خداوند مدام يادمان مي اندازد كه آدم باشيم !
بنده هم مثل ديگر بندگان خدا از اين موهبت برخوردار بوده ام .در برهه اي از از محضر افرادي چون : سهراب سليمي كه مرا با دنياي خيال انگيز بازيگري و عرصه ي پر مسووليت كارگرداني آشنا كرد و يوسف فخرايي كه آموخت نوشتن كاري ست بس دشوار بهره مند بودم .
البته هرگز نمي توانم نقش پر رنگ افرادي را كه به من آموخته اند كه مدام و هر لحظه مي بايست در اين عرصه به شدت مهربان باشم را فراموش كنم .
در اين ميانه همسرم – زهرا عليجاني- كه اتفاقا او هم نويسنده و هم بازيگر است ، صبورانه هر آن چه را كه نوشته ام به عنوان اولين نفر خوانده و بي رحمانه و بي طرفانه آثارم را به نقد و چالش كشيده تا بهتر و آبديده تر بنويسم .
حسن لطفي كه در عمل هميشه يادم داده بايد يك انسان – به معناي درست كلمه - بود و صبور بود و مهربان !
يا ناصر ايزدفر كه هر آن چه را كه در طول سال هاي تجربه اندوزي اش و سال هاي حضور در دانشگاه آموخته بي هيچ منتي در حقم انفاق كرده است .
اين ها همان انسان هايي هستند كه به نظرم از سوي دوست خوبمان - خدا – در مسير زندگي ام قرار داده شده اند .
البته اين اواخر تحت تاثير يك نگاه فوق العاده خاص قرار گرفته ام كه نمايش دره سپيد و يكي دو كاري كه در حال نوشتنش هستم به شدت متاثر از اين نگاه است.نگاهي كه اصرار دارد در يك اثر هنري مي بايست حضور خدا پررنگ باشد و بي واسطه و بدون ايما و اشاره اين حضور درك شود ولو به اندازه ي چند ثانيه !! اين هم از همان محبت هاي خداست كه به بنده اي خاكي عطا شده است .
محمد حسين شفيعي ها بارها و بارها بعد از ديدن و يا خواندن كاري از بنده به اين نكته اشاره داشته و متذكر شده كه يك كار ماندگار كاري است كه حتما ردي از راه خدا در آن باشد و البته چه قدر دشوار است كه بتواني نشاني راهي كه به خدا ختم مي شود را در ميان ميليون ها نشاني پيدا كني و آن را زيبا جلوه دهي و با اعتقاد بنويسي تا مخاطبت آن را باور كند و راه را بيابد.
-تئاتر پديده اي است چند بعدي ؛ بزرگ ترين مشكل شما در به صحنه آوردن و تبديل داستان به نمايشنامه چيست ؟
به نظرم بزرگ ترين مشكل براي هر هنرمند تئاتري در به صحنه آوردن يك نمايش ، خود اوست!
او بايد از خودش بگذرد ؛ از زندگي ، خانواده و همه چيز تا بتواند به خلق يك اثر جديد و تازه برسد . گاهي ما حاضر نيستيم از خودمان بگذريم ، بشكنيم تا آدم هاي تازه اي را روي صحنه ي نمايش ببينيم . مدام خود را تكرار مي كنيم و اين اصلا خوب نيست.
- آقاي عليجاني ؛ امروزه با توجه به حضور سينما و تلويزيون و كامپيوتر ،فكر مي كنيد تئاتر چه جايگاهي مي تواند داشته باشد؟
تئاتر همچنان از يك موهبت منحصر به فرد بهره مي برد و آن زنده بودن و تكرار نشدنش است . تئاتر مثل سينما يا تلويزيون نيست كه تكثير شود و هم زمان در اقصي نقاط عالم ديده شود و يا هر لحظه كه مخاطب اراده كرد بتواند ببيندش! شايد در ظاهر اين نوعي ضعف براي تئاتر محسوب شود اما گذشت زمان ثابت كرده كه هر چيزي كه ناياب تر است ماندگار تر مي شود .
حتي نمايش هايي كه ماه ها هم اجرا مي شوند محال است كه دو اجرايش شبيه هم باشد ، چرا كه بازيگران در هر اجرا ملهم از حال و هواي آن لحظه خلق اثر مي كنند و اين همان ويژگي منحصر به فرد است.
-آقاي عليجاني نه به عنوان يك نويسنده يا كارگردان ، بلكه به عنوان يك مخاطب به اثرتان نگاه كرده ايد و اگر كرده ايد با اثر چه رابطه اي برقرار كرده ايد ؟
در طول اين سال ها بارها و بارها با شخصيت هاي نمايشي ام روبرو شده ام ؛ در خيال و روياهايم . شايد باورتان نشود كه هر شب و در هر اجراي نمايش دره سپيد ، با اين كه مي دانستم چه اتفاقي خواهد افتاد در لحظه ي زيارت پيرزن از صحن و سراي امام هشتم عشق – عليه السلام – مي گريستم و در شوخي ها و لودگي هاي بازيگران نمايش هم مي خنديدم .
هميشه تمام تلاشم اين بوده كه اول خودم با آثارم ارتباط برقرار كنم و آن چيزي را كه در دهان شخصيت مي گذارم عامل به آن باشم تا شايد در مخاطب هم تاثير بگذارد ، البته مخاطب شايد هرگز به اين راز و معاهده ي ميان من و شخصيت هاي خلق شده پي نبرد ، اما براي خودم اين مسئله بسيار مهم است.
و در پايان ...
در پايان از دوستان عزيز و نجيبم در نشريه ي وزين رايحه مهر سپاس مندم كه در شب اجراي اختصاصي كه براي اهالي مطبوعات داشتيم قدم رنجه فرمودند .
رايحه مهر مرا ياد روزهاي گرم و خاطره انگيز نوشتن در جريده ي طلوع قزوين مي اندازد ، روزهايي كه افتخار همكاري با دوستان هفته نامه طلوع را داشتم و در كسوت دبير سرويس هنر و اين اواخر هم سردبير طلوع مفتخر به خدمت بودم .
از مخاطبان ارجمند و فرهيخته ي رايحه مهر هم كمال امتنان را دارم كه مطالب حقير را مطالعه خواهند كرد. ناز پرورده تنعم نبرد راه به دوست عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد.
